لطفاً کليه فايل هاي قابل دانلود در اين سايت، مخصوصاً فايل هاي پيوست شده را با نرم افزارهاي مخصوص مديريت دانلود، دريافت نماييد مانند نرم افزار دانلود منيجر که در این لينک قابل دريافت و نصب است http://mcaf.ee/6wz9g در صورت عدم استفاده از نرم افزارهاي مخصوص دانلود و استفاده از دانلود منيجر داخلي مرورگرها احتمال دانلود ناقص فايل ها وجود دارد
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3
  1. #1
    تازه وارد
    تاریخ عضویت
    Jul 2008
    نوشته ها
    21

    پیش فرض طرح دائرة المعارف اصول فقه

    تدوین و نگارش دائرة المعارف اصول فقه امامیه یکی از ضرورت ها و نیازهای علمی حوزه های علمیه است که به یاری خداوند متعال و با همت جمعی از فقه پژوهان، در حال شکل گیری و اجرا می باشد.



    در زیر به طور بسیار مختصر به کلیات اهداف و برنامه های این طرح اشاره می گردد. پر واضح است که در اجرای این طرح به آیین نامه ها و دستور العمل های بسیار دقیقی نیاز بوده که ارائه آنها در این مجال ممکن نیست.

    ناگفته نماند که بخش هایی از این طرح اکنون در حال انجام است و هر یک از علاقمندان که مایل به همکاری باشند می توانند اعلام فرموده و ان شاء‌الله از وجود آنها استفاده خواهد شد.

    اهداف و برنامه های اصلی این طرح:

    سه هدف کلان مورد نظر بوده است که برای دستیابی به هر یک مراحل مختلفی طی می شود که در ذیل آنها اشاره شده است.

    الف. برنامه های ساختار شناسی علم اصول

    1. طرح های مختلف در تبویب علم اصول

    2. مکاتب اصولی

    3. نظام های اصولی

    ب. برنامه های موضوع شناسی علم اصول به ترتیب در محور های زیر:

    1. فهرست مهم ترین موضوع های علم اصول

    2. گردآوری مباحث هر موضوع (پرونده علمی موضوعات): در چهار مرحله زیر:

    الف. منابع مهم و مستقل امامیه از ابتدا تا صاحب کفایه

    ب. منابع اصولی مهم اهل سنت

    ج. حواشی و شروح و رسائل اصولی، تا صاحب کفایه

    د. منابع مهم و تأثیر گذار بعد ا زصاحب کفایه تا زمان حاضر

    ج. برنامه های تاریخ شناسی فکر اصولی:

    در دو محور زیر:

    1. تاریخ شناسی تطور در موضوع های اصولی (بررسی پرونده های علمی و داوری در خصوص مباحث گردأوری شده،‌ و بدین ترتیب تنظیم و تحریر تاریخ تطور مباحث علم اصول، و بررسی جریان تولید علم در تاریخ علم اصول)

    2. تاریخ شناسی تحول در نظام های اصولی

    فهرست مهم ترین کتابهای اصولی امامیه

    در اینجا برای آشنایی خوانندگان محترم، ابتدا فهرستی از مهم ترین کتابهای اصولی امامیه، با ویژگی های زیر درج می کنیم. ناگفته نماند این فهرست دربرگیرنده بخش اعظم از منابع مربوط به مرحله اول از بند 2 ، از هدف ( ب ) طرح دائرة المعارف اصول فقه می باشد.


    ? ترتیب چینش به ترتیب تاریخی می باشد.

    ? در این فهرست کتابهای حاشیه و شرح نیامده است.

    ? تک نگاری ها نیامده است.

    ? از زمان شیخ مفید تا زمان صاحب کفایه در نظر گرفته شده است.

    1. التذکرة باصول الفقه، محمد بن محمد بن نعمان، الشیخ المفید، م 413

    2. الذریعة إلی اصول الشریعة، السید المرتضی، م 436

    3. العدة فی اصول الفقه، الشیخ الطوسی، م 460

    4. معارج الاصول، المحقق الحلی، م 676

    5. مبادیء الاصول، یوسف بن مطهر الحلی، العلامة الحلی، م 726

    6. تهذیب الوصول، یوسف بن مطهر الحلی، العلامة الحلی، م 726

    7. نهایة‌ الوصول، یوسف بن مطهر الحلی، العلامة الحلی، م 726

    8. زبدة الاصول،‌ الشیخ البهائی، م 953

    9. تمهید القواعد الاصولیه والفقهیه،‌ الشهید الثانی، م 966

    10. معالم الدین ،‌ حسن بن زین الدین العاملی، م 1011

    11. الفوائد المدنیة،‌ الاسترآبادی، 1036

    12. وافیة الاصول،‌ عبد الله بن محمد البشروی،‌ الفاضل التونی، م 1071

    13. الاصول الاصیلة، الفیض الکاشانی، م 1090

    14. الرسائل الاصولیة، الوحید البهبهانی م 1206،

    15. الفوائد الاصولیه، الوحید البهبهانی 1206،

    16. انیس المجتهدین، ملا مهدی نراقی، 1209 (مخطوط)

    17. تجرید الاصول، ملا مهدی نراقی، 1209

    18. جامعة الاصول، ملا مهدی نراقی، 1209

    19. قوانین الاصول،‌ محقق قمی، م1231

    20. مفاتیح الاصول، محمد بن علی الطباطبائی (سید مجاهد)، 1242

    21. مناهج الاحکام، ملا احمد نراقی، م 1245

    22. اساس الاحکام ، ملا احمد نراقی، م 1245

    23. عوائد الایام، ملا احمد نراقی، م 1245

    24. عناوین الاصول، عبد الفتاح بن علی الحسینی المراغی م بعد 1246

    25. هدایة المسترشدین، محمد تقی بن محمد رحیم الاصفهانی، م 1248

    26. الفصول الغرویة، محمد حسین بن محمد رحیم الاصفهانی، م 1255

    27. ضوابط الاصول، ابراهیم بن محمد باقر الموسوی القزوینی، م 1264

    28. مطارح الانظار، تقریرات درس شیخ انصاری، م 1281

    29. فرائد الاصول، شیخ انصاری، م 1281

    30. کفایة الاصول، آخوند خراسانی، م 1329

  2. #2
    خادم سايت حوزه
    تاریخ عضویت
    Jun 2007
    نوشته ها
    420

    پیش فرض قسمت اول مقاله

    مقاله اقتراح؛ فلسفه فقه در نظر خواهی از دانشوران
    مجله نقد و نظر پاييز 1376 - شماره 12 - صفحه 23
    مصاحبه با حجة الاسلام صادق لاریجانی عضو فقهای شورای نگهبان

    نقل این مقاله صرفاً جهت اطلاع رسانی صورت گرفته است و به معنی تأیید یا رد تمام مطالب مقاله نیست

    فقه: وجودي سيال يا مقطعي
    تفکيک ديگري هم که خيلي مهم است و بايد مورد توجه قرار گيرد خصوصا که خلطهايي از اين جهت در سخنان پاره‏اي نويسندگان صورت گرفته است، تفکيک بين علم است، به عنوان يک وجود جاري در عمود زمان و بين مقطع‏هاي آن. يک وقت مي‏گوييم علم فيزيک، و مقصودمان عبارت است از موجود سيالي که از ارشميدس و قبل از آن به وجود آمده و تاکنون ادامه دارد و به جلو مي‏رود; يعني مي‏خواهيم به کل اين موجود نگاه کنيم. گاهي فقه براي ما، کل اين موجود جاري در عمود زمان است; در اين صورت فلسفه فقه ناگزير با تاريخ توام مي‏شود، يعني وقتي مي‏خواهيد از فلسفه فقه بحث کنيد; بايد بگوييد: فقه از کجا شروع شده، چگونه رشد کرد، تحولش چطور بود، چه زماني قبض داشته و چه زماني بسط داشته، چه وقت آثاري از بيرون در آن تاثير کرده است. اما گاهي منظور شما از علم فقه، مقطع‏هاي آن است; يعني مقطع فعلي آن، اين اصطلاح خيلي رايج است. الآن وقتي مي‏گوييم رياضيات، مقطع کنوني‏يش را در نظر مي‏گيريم، بقيه‏اش تاريخ رياضيات است. امروزه که مي‏گوييم علم اصول; يعني اصولي که دست ماست; يعني مجموعه‏اي از قضايا و مباحث که دست ماست و آن چه را که سيد مرتضي نوشته، مربوط به تاريخ علم اصول است و اصولي که دست ماست، علم اصول است. اين مقطعي است از اين وجود تدريجي متدرج در عمود زمان.
    پس فقه کدام است؟ فلسفه چه چيزي را مي‏خواهيم بنويسيم و تدوين کنيم. فلسفه اين مقطع را که در دسترس ماست، مقطعي که داخل آن هستيم، يا کل وجود تاريخي فقه را؟ ثمره اين بحث‏خيلي مهم است. ممکن است‏خيلي از مسائل وجود داشته باشد که اصلا از فقه امروز بيرون رفته باشد; و لذا به يک معنا ديگر جزء فقه نباشد.
    يکي از خطاهاي رايج اين است که بگوييم علم صرفا اين وجود تدريجي است و آن وجود مقطعي نيست و يا برعکس، ادعا کنيم علم خصوص وجودات مقطعي است و وجود تاريخي نيست. اين خطا مکرر ديده مي‏شود و از جمله در قبض و بسط دکتر سروش اين خطا را مي‏بينيد. مکررا در هر چند صفحه مي‏گويد که اين خطاي رايجي است که علم را
    مجموعه‏اي از قضايا مي‏دانند; علم يک وجود جاري است. به نظر من خود اين از غلطترين مغالطه‏هاست. خوب ممکن است ما به علم از ديدگاههاي مختلف نگاه کنيم. هم مي‏توان گفت فعاليت علمي عالمان است و هم مي‏توان گفت مجموعه‏اي از قضاياست و همان طور که مي‏توانيم بگوييم يک وجود جاري است، مي‏توانيم بگوييم يک مقطع است; بسته به اين که شما در واقع چه مقصدي را دنبال مي‏کنيد، به يک جهت از جوانب علم رجوع مي‏کنيد. همه اينها جوانب علم است. اگر کسي بگويد علم اين است وليس الا، بسيار روشن است که اين حرف خطاست. در واقع ما علم را از چندين منظر مي‏نگريم. مهم اين است که کدام منظر به کار ما مي‏آيد.
    به عنوان مثال، يک فيزيکدان که مي‏خواهد مبادي نظري و يا تئوريک پاره‏اي از امور تکنولوژيک را به دست مهندسين بدهد، اصلا تاريخ فيزيک براي او فايده ندارد. او الآن بايد به اين محصول دو هزار ساله‏اي که در دست دارد به دريچه نهايي‏ترين مقطع آن علم بنگرد و نتيجه آن را استخراج کند. همين‏طور در علمي مثل اصول، وقتي به عنوان وسيله‏اي براي استنباط فقهي به آن نگاه مي‏کنيم، به تاريخش نيازي نداريم. تاريخ اصول به درد ما نمي‏خورد. ما الآن با نهايي‏ترين نتايج علم اصول کار داريم. يک مجتهد مي‏خواهد با استفاده از نهايي‏ترين بحثها «استنباطي حجت‏» تحويل بدهد. فيزيکدانها و رياضيدانها هم همين طورند، لذا عملا رياضيدانان کار به تاريخ ندارند. و اين نکته جالبي است که غالبا رياضيدانها به تاريخ رياضيات علاقه‏اي ندارند و همينطور اصوليان به تاريخ اصول.
    آقاي اريک تمبل بل، (Bell .T.E) کتابي نوشته به نام «رياضيدانان نامي‏» که آقاي حسن صفاري آن را ترجمه کرده است. ايشان مکررا در اين کتاب متذکر مي‏شود که رياضيدانان غالبا تاريخ رياضي نمي‏دانند. اصلا هم اعتنايي به آن ندارند، حتي به فلسفه رياضيات هم چندان توجه
    نمي‏کنند; اينان کار خود را انجام مي‏دهند، ما فلسفه‏بافي مي‏کنيم، تاريخ‏نويسي مي‏کنيم. عملا همين طور است; اکثر علماي فيزيک و رياضي کار خودشان را مي‏کنند. حتي به مثل فلسفه رياضي و فيزيک هم چندان مهر نمي‏ورزند. گرچه هريک فلسفه‏اي براي خود دارند، ولي روي آن کار نمي‏کنند، کار خود را مي‏کنند.
    به هرحال به گمان من اين مطلب مهم است که در علم همه اين منظرها وجود دارد و بايد ديد کدام منظر، به کار ما مي‏آيد و ما به دنبال چه هستيم.
    به نظر من مجتهد به تاريخ اجتهاد، کاري ندارد، به تاريخ اصول، کاري ندارد. به تاريخ فقه; کاري ندارد; البته در خصوص فقه، به خاطرمساله اجماعات قدمايي، شهرت قدمايي، نيازهايي به کار تاريخي‏دارد و الا بقيه تحولاتش; مثلا تحول فقه در دوره بين مرحوم نراقي(صاحب مستند) تا شيخ انصاري و تا صاحب کفايه چه بوده، يا چه‏تحولاتي داشته، اينها ربطي به اجتهاد ندارد. بنابر اين که اجماعات قدمايي يا شهرت قدمايي، در استنباط دخالت داشته باشند، نياز به تاريخ‏فقه احساس مي‏شود. اما اگر اجماع را نپذيريم، مثل مرحوم آيت‏الله خويي که نه اجماع، به اين معنا، و نه شهرت، هيچ کدامش را حجت نمي‏داند، ديگر نيازي به تاريخ فقه نداريم. بنابراين، اين که علم، وجوه مختلف‏دارد، قابل ترديد نيست. ولي مهم براي ما يافتن وجهي است که با غرض ما سازگاري داشته باشد و با هدف تحقيق و کاوش ما سازگار باشد.
    بازگشت‏به فلسفه فقه
    بعد از تذکر نکات فوق، به فلسفه فقه برمي‏گرديم. ما مي‏توانيم به دنبال فلسفه فقه به عنوان وجودي مقطعي باشيم و مي‏توانيم به دنبال فلسفه فقه به عنوان وجودي سيال و مستمر در طول زمان. تاريخ فقه و لذا فلسفه «فقه تاريخي‏» داراي فوايدي است، ترديدي نيست. ولي بايد ديد آيا يافتن
    مبادي تصوري و تصديقي و امور دخيل در «فقه تاريخي‏» تاثيري در علم فقه کنوني هم مي‏گذارد يا نه. به نظر من اين تاثير بسيار مشکوک و مبهم مي‏نمايد، بخلاف بحث از مبادي تصوري و يا تصديقي فقهي که الآن جاري است و شخص مي‏خواهد آن را بکار بندد. اينجا فلسفه فقه به صورتي کاملا عقلايي مي‏تواند در نتايج علم مؤثر باشد. عالمي اصولي را در نظر بگيريد که با کاوش در مبادي تصديقي و تصوري و متدلوژيک علم فقه، پاره‏اي از مباني‏اش تغيير مي‏کند. در اين صورت دخالت اين کاوش در نفس علم فقه بسيار روشن مي‏نمايد اما يافتن مبادي تصوري و تصديقي و متدلوژيک فقه شيخ طوسي، دست‏کم به صورتي مستقيم نمي‏تواند در «فقه‏» شخص کاوشگر تاثيري داشته باشد.
    ممکن است گفته شود همان‏طور که براي مقطعي از علم (که مقطع حاضر باشد) فلسفه‏اي مطرح است، با همين ديدگاه مي‏توانيم به عصرهاي مختلف نگاه کرده و فلسفه‏هاي فقه آن عصرها را مطرح کنيم.
    بله، همين‏طور است. در اين‏که مي‏توان براي «فقه شيخ طوسي‏» يا «فقه شيخ مفيد» يا فقه عصر خاصي، فلسفه‏اي تدوين کرد، بحثي نيست. بحث در اين است که اين چنين فلسفه‏اي چه مقدار تاثير بر روي فقه کنوني ما دارد.
    در بحثهاي آتي که در مورد normative يعني معياري بودن و يا historical يعني تاريخي بودن فلسفه فقه بحث مي‏کنيم، اين نکته بيشتر شکافته مي‏شود. اجمالا ما بايد دنبال فلسفه «فقه‏»ي باشيم که به درد ما مي‏خورد. فلسفه‏اي که در فقه ما مؤثر باشد و مبادي تصوري و تصديقي فقه ما را تنقيح کند، و اين فقهي است که امروزه در دست ماست; يعني فقهي که من مي‏خواهم عرضه کنم، نه فقه شخص ديگري در زمان خيلي قديم‏تر.
    اين نکته‏اي است که در «معرفت ديني‏» و همين طور در مقاله نقش علوم بشري در اجتهاد(نقدونظرشماره پنجم، ص‏100به بعد) به آن
    پرداخته‏ام، آن نکته اجمالا اين است که متدلوژي تحقيق در مباحث فلسفه فقه يا مباحث معرفت ديني چگونه بايد باشد؟ اگر معرفت‏شناسي ديني نگاهي درجه دوم باشد، آيا نگاه تاريخي براي آن مفيد ست‏يا نه؟ اين که ما فحص کنيم که عالمان در طول تاريخ يک علم يا معرفت چه کرده‏اند، آيا به کار تنقيح آن معرفت مي‏آيد؟
    پاسخ ما اين است که نگاه تاريخي فايده‏اي ندارد. چون نگاه تاريخي، يعني اين که عالمان چه کرده‏اند، حجيت نمي‏آورد. فرض کنيم ما فحص کرديم و ديديم همه فقهاي ما، مثلا به رياضيات تکيه کرده‏اند و اين را قبول کرده‏اند. فحص تاريخي اين را نشان مي‏دهد که همه در استنباط خود از رياضيات بهره برده‏اند، ولي آيا اين دليل مي‏شود که ما هم به رياضيات تمسک کنيم; به وضوح پاسخ منفي است. اين يکي از اشکالات اساسي ما به مباحث قبض و بسط است. ايشان مي‏گويد ما از بالا به کار عالمان نگاه مي‏کنيم و خودمان وارد معرکه نمي‏شويم. در اين صورت اشکال به ايشان اين است که حق توصيه نداريد. نگاه تاريخي، توصيه نمي‏آورد. چون روش و متد عالم ديگر، براي ما حجت نيست. آري اشکالي ندارد انسان گزارش تاريخي کند و ببيند همه عالمان، فقهشان با رياضيات مرتبط است، ولي حق ندارد بگويد فقه، في‏الواقع با رياضيات مرتبط است; چون ممکن است گفته شود همه عالمان اشتباه کرده‏اند. ما که در علوم براي بحث درجه دوم تعبد نداريم که بگوييم چون عالمان گفته‏اند فقه با رياضيات ربط دارد، ما هم بگوييم ربط دارد. شما که از بالا و از منظري تاريخي به مساله مي‏نگريد و خودتان داخل گود نزاع نمي‏شويد، حق نداريد بگوييد رياضيات با فقه مربوط است. اگر چنين سخني بگوييد اين قضاوتي معياري يا normative است که شما را از تماشاگري به گودبازي کشانده است. شما در اين قضاوت ديگر نگاه درجه دوم نداريد، بلکه همچون يک مجتهد به صورتي معياري و normative در مساله‏اي اصولي نظر داده‏ايد; يعني: «رياضيات با فقه مرتبط است‏».
    ملخص سخن اين‏که شما با نگاه درجه دوم و تاريخي، حق توصيه نداريد. در اين بحث هم ما اين را مي‏خواهيم بگوييم. نگاه تاريخي به علم اشکالي ندارد و براي خيلي کارها مفيد است، ولي به درد فلسفه فقهي که در فقه مؤثر باشد، نمي‏خورد.
    در مقابل ،بعضي از فيلسوفان علم غربي به روشهاي تاريخي رجوع کرده‏اند، مخصوصا آنها که نسبي‏گرا هستند. افرادي مثل «لاري لودن‏»، (Lauden Larry) و ديگران قائلند که ما به تاريخ علم نياز داريم.
    و di******ive بودن فلسفه علم را مفصل شرح داده است. البته در خود غرب هم کثيري از فيلسوفان علم با تاريخي بودن فلسفه علم مخالفند. ايشان حرف زيبايي دارد و مي‏گويد ما چون نسبي‏گرا هستيم (خودش نسبي‏گراست)، معياري براي واقع نداريم که بحث کنيم واقع چيست؟ و لذا بايد از تاريخ علم کمک بگيريم. فعلا کاري به اين سخن وي نداريم که در همين صورت هم رجوع به تاريخ درست است‏يا نه، ولي اين اعتراف وي جالب است که تصريح مي‏کند: اگر کسي بگويد ما معياري براي کشف واقع داريم، در اين صورت رجوع به تاريخ فلسفه علم و بحثهاي توصيفي فايده‏اي ندارد.
    او بخش ديگري با نام «تاريخ و فلسفه علم‏» آورده و در آن بحث کرده که فلسفه علم با تاريخ چه نسبتي دارد؟ آيا فيلسوف علم به تاريخ علم هم کار دارد؟ آنهايي که فلسفه علم را معياري، (normative) مي‏دانند، مي‏گويند، به تاريخ کاري نداريم. ايشان در فصل ديگري به نام «تاريخ انديشه‏ها» idea of history دوباره همين بحث را به طور مفصل در کل انديشه بحث کرده که آيا فلسفه به طور کلي با تاريخ انديشه ارتباط دارد يا نه؟ ايشان معتقد است که ارتباط دارد، منتها تصريح مي‏کند که اين ارتباط براساس اين پيش‏فرض است که ما معياري مستقل براي کشف واقع نداريم.
    نظير اين بحث در فقه و فلسفه فقه هم مي‏آيد. ممکن است کسي بگويد ما اول بايد روشن کنيم رئاليست هستيم يا نه; يعني آيا قائليم که مثلا براي کشف واقع معيارهايي در فقه داريم ولو کشف عن حجة (نه کشف تکويني) يا نه، اگر بگوييم دستمان باز است; يعني انسدادي مطلق نيستيم، ديگر نبايد اين حرفها را قبول کنيم و بگوييم براي قضاوت کردن معيار نداريم. اين هم بحثي است که قابل توجه است.
    تا آنجا که من اطلاع دارم فلسفه‏هاي علم که در غرب مطرح است، عمدتا به تاريخ علم کار ندارند; مثلا کساني که از فلسفه اخلاق بحث مي‏کنند خيلي کم به تاريخ اخلاق به عنوان يک تاريخ منتظم مي‏پردازند; هرچند افراد و آراء مهم را ذکر مي‏کنند و اين در هر علمي هست. ما که مي‏گوييم با تاريخ انديشه کار نداريم، مي‏گوييم به آن توالي تاريخي کار نداريم، نه اين که به انديشه مهم کار نداريم. سخن اين است که توالي تاريخي انديشه‏ها و قبض و بسطهاي تاريخي آنها ربطي به بحث فلسفه اخلاق ندارد. در فلسفه زبان هم همين طور، کتاب‏هاي متعددي که من ديده‏ام، فلسفه زبان را به صورت تاريخي بحث نمي‏کنند. در کنار تاريخ زبان، تاريخ تحول زباني و تاريخ زبان‏شناسي داريم. ممکن است‏يک گرايش زبان‏شناسي، تاريخ زبان باشد، اما اين که فلاسفه زبان بيايند و بحث کنند که، مثلا زبان چه تحولاتي داشته، بنده نديده‏ام; همين طور در فلسفه رياضيات، هنر و غيره. مي‏خواهم بگويم فيلسوفان غربي هم غالبا فلسفه‏هايشان را به صورت غير تاريخي مطرح مي‏کنند.
    تلخيص بحث: نقد نگاه تاريخي
    خلاصه بحث آن‏که به نظر مي‏رسد نگاهي به فقه که در فلسفه فقه بايد مطرح باشد، نگاه مقطعي است، آن هم مقطع کنوني و فقهي که مي‏خواهيم بدان ملتزم شويم. البته در بحثهاي آتي روشن خواهد شد که مساله تاريخي (توصيفي) بودن و معياري بودن نه فقط در خود علم فقه قابل طرح است، بلکه در فلسفه علم فقه هم طرح مي‏شود. و عمده بحث
    ما اين است که در «فلسفه علم فقه‏» بايد به نحو معياري عمل کرد نه اين که آراء عالمان ديگر را استقرا و استقصا نمود. بايد خود، بازيگر معرکه باشيم نه تماشاچي.

  3. #3
    خادم سايت حوزه
    تاریخ عضویت
    Jun 2007
    نوشته ها
    420

    پیش فرض قسمت دوم مقاله

    ممکن است اشکال شود که سخنان بالا به اين منتهي مي‏شود که آن چيزي که در مرحله استنباط و اجتهاد به درد ما مي‏خورد و آن چيزي که به قول معروف ثمره فقهي مي‏دهد، آخرين نتايجي است که در دست داريم. ولي واقعيت در استنباطات فقهي چيز ديگري است. در فقه يا اصول، اقوال گذشتگان را نقض و ابرام مي‏کنيد، اقوال جديد را بررسي مي‏کنيد، مقابله مي‏کنيد، ترجيح مي‏دهيد و در نهايت گزاره‏اي را انتخاب مي‏کنيد که در استنباط از آن استفاده مي‏کنيد. شما اين مرحله را در نظر نگرفتيد، فقط آن گزاره‏هاي آخر را که در استنباط، ماحصل است، در نظر گرفتيد.
    در پاسخ مي‏گوييم در اين کلام، فقه و اصول تا حدي به هم خلط شده است. براي روشن شدن بحث مثالي از علم اصول مي‏آورم. اصول عبارت است از مجموعه بحثهايي که الآن داريم. آيا يک اصولي نيازمند اين است که بگويد بحث اجتماع امر و نهي از کجا آمده است، چه تطوراتي داشته و در طول تاريخ چه دگرگونيهايي پيدا کرده است؟ گمان نمي‏کنم چنين باشد. يک اصولي، معضل اجتماع امر و نهي را به بهترين وجهي تقرير مي‏کند; تقريري که شايد بسياري از قدما به آن نرسيده باشند، و سپس به حل آن مي‏پردازد. مهم براي وي تقرير درست مساله و پاسخ روشن و مستدل به آن است. اما اين که اولين بار چه کسي اين مساله را طرح کرده و چگونه طرح کرده و چه تطوراتي را پشت‏سر گذاشته، چندان اهميتي ندارد; مسائل واقعي و معقول مهم است، از هر کجا و هر زبان و هرکس که طرح شود.
    نظير اين نکته در فلسفه هم مطرح است. نزاع اصالت وجود و اصالت ماهيت نزاع مهمي است. اصلا تقرير مساله در آن، اهم از پاسخ آن است، اما اين که بياييم جست‏وجو کنيم که در فلسفه، اصالت وجود از کجا شروع شد، اولين کسي که آن را مطرح کرد که بود، چرا اين طور شد؟ به نظر من هيچ تاثيري ندارد. تاثيري که دارد اين است که آنها مقصودشان چه بوده; يعني اگر بحث‏سر اين باشد که اصالت وجود و اصالت ماهيت که در فلسفه مطرح است، از اول به چه معنا طرح شده، خوب ما بايد کار تاريخي کنيم. ولي آيا واقعا يافتن اين که قدما چه «معنايي‏» از اين مساله اراده کرده‏اند، چندان اهميتي دارد؟ آنچه اهميت دارد طرح مسائل معقول و پاسخهاي موجه است. فرض کنيم ندانيم قدما دقيقا چه مساله‏اي طرح کرده‏اند، ولي در مورد اصالت وجود و اصالت ماهيت پنج مساله قابل طرح باشد، همه اينها براي ما مهمند.
    البته اين را بايد اضافه کنيم که طرح انديشه‏هاي مهم در يک مساله سخن کاملا معقولي است و طريقه مالوف محققان است، ولي تاريخ علم نيست; مثلا کشف اين نکته که اولين بار محقق حلي اجتماع امر و نهي را طرح کرد و در اين مساله از يک بحث کلامي متاثر بود، هيچ تاثيري در حل اين مساله ندارد.
    منظور من از تاريخ علم، يعني بررسي سير تحول مسائل; همچنان که در تاريخ بشريت هم همين است.
    البته اين روشن است که هم علم و هم بشريت‏به لحاظ هستي‏شناسي، (ontology) مسلما تاريخ دارد. بنده که اين جا نشسته‏ام بي‏تاريخ نيستم، ولي وقتي شما يک دفعه مرا مي‏بينيد، به تاريخ من نگاه نمي‏کنيد، در حالي که من در اينجا موجود تاريخي هستم. علم اصول هم که ما با اين مقطعش مواجهيم، به طور تکويني داراي تاريخ است و مگر مي‏شود بي‏تاريخ به اينجا برسد، ولي بحث اين است که من به اين تاريخ کار ندارم، گويي من اين مقطع را مي‏گيرم و تاريخش را فراموش مي‏کنم. مقصود اينها از تاريخ اين نيست که اين موجود که دست من است، خودش تاريخي است. خوب همه موجودات تاريخي‏اند. علم اصول به اين معنا تاريخي است.
    بله همين که الآن دست من است، تاريخي است، سرگذشت داشته، ولي بحث اين است که عالم به همين موجود آخر نگاه مي‏کند و کاري به تاريخش ندارد.
    سخن اين است که در اصول مثلا ما به تاريخ انديشه کاري نداريم، بلکه با مسائل معقول کار داريم. اگر يک دفعه کسي از کره ديگري اين جا بنشيند و بدون اتصال به زمان سابق، سي مساله مهم اصولي طرح کند که تا به حال طرح نشده، براي من مهم است ولو هيچ سابقه تاريخي نداشته باشد. ما به عنوان مستنبط احکام، دنبال مسائل معقوليم. هر ابزاري را به ما بدهد، دنبالش مي‏رويم. تاريخ عيني به طور تکويني ما را به اين نقطه مي‏رساند; نه فحص تاريخي خود من. ما فحص تاريخي لازم نداريم.
    ممکن است گفته شود مقصود از فحص تاريخي يک وقت اين است که بپرسيم يک فکر از چه کسي گرفته شده و چه کسي آن را پرورش داده تا اين جا رسيده; اينها تاثير ندارد، ولي کلياتي مؤثر است; مثلا فرض کنيد دخالت و تاثير مباحث عقلي در اصول يا حتي در فقه. مثلا کسي با ديد تاريخي به زمان ابن‏ادريس نگاه مي‏کند، مي‏بيند ديد خاصي دارد، مثلا کلام را در اصول يا فقه تاثير داده است، اين يافته‏ها در فلسفه فقه و فقه مؤثرند.
    ولي اين سخن صحيح نيست. اگر ابن‏ادريس از کلام استفاده کرده، استفاده او چه تاثيري بر اصول يا فقه ما مي‏گذارد. آيا استفاده ابن‏ادريس از کلام، دليل بر صحت استفاده او است؟ اين که استفاده‏اش صحيح بوده يا باطل، حرفي است که ما بايد دنبالش برويم و به اصطلاح، بحثي معياري، (normative) است و در اين فضا يافتن نکات تاريخي بي‏فايده است.
    ممکن است گفته شود ما که مي‏خواهيم فلسفه اين فقه را دنبال کنيم، زماني خود آن فقيه که مستنبط حکم است مي‏خواهد بداند فلسفه فقه‏اش چيست و گاهي شخص ديگري فقه اين فقيه را مورد شناسايي قرار مي‏دهد. بنابراين نمي‏توان گفت نگاه تاريخي به فقه فقيهان گذشته فايده‏اي ندارد.
    ولي اين سخن مسامحه است. فقه به معناي مجموعه مسائل، به
    اشخاص اضافه نمي‏شود مگر با برخي تکلفات. مجموعه مسائل فقهي، مجموعه‏اي واقعي را تشکيل مي‏دهند که حول يک موضوع يا غرض تشکيل شده‏اند. و به فيلسوف فقه مربوط نيست که چگونه به اين مجموعه مسائل نفس‏الامري آگاهي پيدا مي‏شود. بالاخره فيلسوف فقه غير از فقيه است. فيلسوف به فقه نگاه مي‏کند، و اگر پرسيده شود فقه چه کسي؟ در پاسخ مي‏گوييم: فقه، خودش يک امر تکويني و نفس‏الامري است، به لحاظ موضوع يا غرض متوقع از آن. و با اين نگاه، «فقه چه کسي‏» چندان سؤال صحيحي نيست. سؤال ديگري مطرح مي‏کنم تا اين نکته کمي روشن شود. امروز ما فلسفه فيزيک داريم. فيزيک چه کسي؟
    واقعيت اين است که ما مي‏گوييم در هر علمي از عوارض ذاتي موضوعش بحث مي‏شود و کاري به شخص ندارد. موضوع به همراه خودش عوارض ذاتي دارد، چه معتقد باشيم که تمايز علوم به موضوعات است و چه به اغراض اين موضوع يا آن غرض به همراه خود مجموعه مسائلي پديد مي‏آورد. من چه خواب باشم چه بيدار چه استنباط بکنم، چه نکنم. چه مطلع باشم، چه نباشم ترتب غرض خاص بر مجموعه‏اي از مسائل، امري تکويني و نفس‏الامري است و همين طور موضوع واحد داشتن يک علم (در صورت تسلم آن). با اين توضيح، علم اصول عبارت است از مجموعه مسائلي که با هدف «استنباط الحکم‏» گرد آمده‏اند. و اين يک پديده نفس‏الامري است; يعني به نحو تکويني و عيني. و من و شما در اين ترتب غرض دخلي نداريم. اين غرض خود به خود و به نحو تکويني يک سري مسائلي را جمع مي‏کند.
    اگر گفته شود مي‏توان فرض کرد که ما دو فقيه داشته باشيم که در مباني با يکديگر متفاوت باشند و دو مجموعه مسائل مختلف داشته باشند. خواهيم گفت که اين اشتباه است; زيرا غرض واحد است. اگر غرض دو تا شد، پس از دو علم بحث مي‏کنند. نبايد خلط کرد ما که مي‏گوييم علم مجموعه قضاياست، ديگر به بحثش کاري نداريم، ممکن است نتيجه
    حث‏سلب باشد و ممکن است اثبات باشد، يا تفصيل ميان آن دو. در هر مساله‏اي که طرح مي‏شود گاهي شما به نفع آن استدلال مي‏کنيد و گاهي عليه‏اش، گاهي قائل به تفصيل مي‏شويد، ولي وقتي شما علم اصول را تعريف مي‏کنيد، بايد غرضتان واحد باشد. شما از دو علم بحث نمي‏کنيد. اگر غرض واحد است مسائلي که دورش جمع مي‏شود براي من و شما مساوي است، و اين منافاتي ندارد با اين‏که استدلال ما در اثر اختلاف مباني، مختلف باشد; مثل اين‏که من به اجتماع قائل باشم و شما به امتناع.
    ملخص بحث
    تا حدي از بحث اصلي دور شديم. ملخص سخن ما اين است که هم در مورد فقه تاريخي مي‏توان فلسفه‏اي تدوين کرد و هم در مورد فقه حاضر و فقهي که بدان ملتزميم. ولي نکته اصلي اين است که تدوين فلسفه فقه «تاريخي‏» به معناي يافتن مبادي تصوري و تصديقي و متدلوژيک فقه فقهاي سابق و جستجو از مباحث مرتبط با فقه آنان تاثيري بر «فقه ما» نمي‏گذارد. يعني در تصميم گرفتن بر مجموعه مسائلي که فقه را تشکيل مي‏دهد، مؤثر نيست. بنابراين «فلسفه فقهي‏» که مي‏تواند در فقه مؤثر باشد، فلسفه فقه کنوني است، آن هم به صورت معياري و .normative مثلا بحث کنيم چه متدلوژي‏اي بايد در فقه دنبال شود، نه اين که فقهاي امروز چه متدلوژي‏اي را در فقه به کار مي‏بندند.
    به طور روشن‏تر، سخن ما اين است که فلسفه فقه اولا بايد از فقهي بحث کند که طبق تعريف آن را پذيرفته‏ايم و ثانيا در مرحله نگاه بيروني به آن به صورت معياري، ( normative) عمل کند نه تاريخي و توصيفي.
    شرط اول در مقابل کسي است که فقه برهه‏هاي ديگر را نيز مورد بحث قرار مي‏دهد و اين چندان تاثيري بر فقه ما نخواهد داشت.
    و شرط دوم در مقابل کسي است که نگاه بيرون فقهي خويش را به صورت تاريخي توصيفي به انجام مي‏رساند نه معياري. مثلا در مقام
    کشف ارتباط قضاياي فقهي با علوم بيروني، خود آستين تحقيق بالا نمي‏زند و از ارتباط آنها پرده برنمي‏گيرد، بلکه به همين بسنده مي‏کند که مثلا علامه حلي فقه را با رياضيات مرتبط مي‏دانسته و يا شيخ بهائي چنين مي‏کرده است و...

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •